تبليغاتX
طلسم معجزت
هذیان های پراکنده در باد
 اینجا افغانستان است
اینجا هرات است

 

هرات ، شهرک جبرئیل ، خواهر خوانده ی گلشهر مشهد. با مردمانی که لابلای چین های صورت شان ردپای آوارگی را می توان دید. ردپای سال ها مهاجرت. به چشم هایشان که نگاه میکنی در نگاه هایشان هراس فریاد می زند. این ها اینجا هم خود را غریب احساس می کنند ، در ملک دیگران! نکند ... نکند ...نکند ما را از اینجا هم کوچ دهند؟

در کوچه های خاکی جبرئیل - چقدر مرا یاد کوچه های گلشهر می اندازد - کودکانی را می بینم که با پوشش ایرانی با لهجه ای شبیه مردمان گلشهر و ورامین کوله بر پشت به مدرسه می روند.

اینجا کابل است

 

به قول دوستی کجا شنیده اید بگویند تهران جان ، لندن جان ، اما بارها شنیده ایم کابل جان. حالا در کابلم . پایتخت جنگ زده ی یک کشور جنگ زده. جای جای این پایتخت که زمانی جزء زیباترین ها بود ویرانه های جنگ دیده می شود. هر چه به سمت غرب کابل می روی آثار جنگ بیشتر خود را نشان می دهد. مناطقی که وقتی وارد آن می شوی باورت نمی شود اینجا قسمتی از پایتخت یک کشور است. پایتخت کشوری در قرت بیست و یک. هنوز کسی یافت نشده که به زدودن این چهره از غرب کابل بیندیشد. کسی یافت نشده که شرق و غرب ، شمال و جنوب و مرکز کابل را جزء یک شهر بشمارد و در بازسازی همه ی آن تلاش کند.

کابل جان !شهر خاکستری ! شهر خاکسترهای برجای مانده ی دیروز !باشد که زیر این خاکسترها آتشی نباشد. آتشی ویرانگر که سال ها به جان مردم این خاک نشست و هیچ برنخاست. سوخت و سوزاند. دود کرد. نابود کرد. باشد که از این خاکسترها ققنوس برآید. ققنوس های بی شمار!

اینجا مزار شریف است

 

بلخ باستان، دیار عرفان ،شهر مولا، شهر مولانا ، روضه سخی و کبوتران سپید، مزار شهیدان بی گناه.

هر سرک این شهر مرمی های زیادی به خود دیده است که از هر طرف فیر می شده. جوانانی که بر خاک می افتادند. بودند. و ... دیگر نبودند.

پدری برای خرید نان رفت. پس از آن کودکانش دیگر هیچ گاه او را ندیدند.تق تق دروازه ! مردانی آمدند. بردند . صدای فیر و... جنازه ی یک پدر و سه پسر. بعد شیون مادرو همسر و خواهران و ...! چقدر گوش این دیوارها پر است از صدای فیر، از صدای شیون ، از صدای نفس های آخر کودکان و زنان و مردانی که حتی نمی دانستند بای ذنب قتلت!

مزار شهر مقاومت ! شهری که در یک روز ۱۳۰۰۰ کشته دید اما خم به ابرو نیاورد. ماند. ماند و حالا هر سنگ و آجرش گواهی می دهد که می توان از جان گذشت . و بود.

اینجا بامیان است

 

سرزمین کودکان بی دست. سرزمین کوه های بی دشت. سرزمین نگاه های سرگردانی که هر طرف چشم می گردانی دنبال ات می آیند.

اینجا مادری را دیدم که فرزند بزرگش را مرگ برده بود ، فرزند کوچکش را مین کشته بود ، فرزند دیگرش را به مکتب می فرستاد تا او نیز چون پدران خود قربانی جهل ناخواسته خود و دیگران نشود.

اینجا زندگی را می بینم که لا بلای کوه ها نفس می کشد. بودا را می بینم که هنوز ایستاده است. و کودکانی که شاد در میان کشتزارهای کچالو می دوند و ساعت ها راه را پیاده طی می کنند تا به مکتب برسند. الف ، ب ، پ ، آن قدر که یاد بگیرند باید زیست. باید زیست حتی وقتی بابا نان ندارد که به من بدهد. حتی وقتی دارا چیزی جز عشق ندارد که با دیگران قسمت کند.

اینجا کوه ها چنان مردم را در بر گرفته اند که کسی این مردم را نمی بیند. اینجا همه فراموش شده اند. از غلغله صدایی برنمی خیزد. بودا آن قدر کودکان و زنان و مردان گرسنه دید که چشم هایش را بست . همه ترجیح می دهند سکوت کنند.

اما باید زیست. در میان سختی ها چون کوه سخت باید بود. و آسمان که چقدر وسیع هر شب ستاره هایش سرریز می کند.

باید زیست. اینجا افغانستان است!

 

 

|+| نوشته شده توسط ... در پنجشنبه بیستم تیر 1387  |
 
 
بالا